به باباکوهی.... نیامدنت را می گذارم به پای سرنوشت و شاید صداقتت که نخواستی بیایی حتی به دروغ!!! دلم کمی حسادت می خواد این که من وانمود کنم یواشکی دارم با یکی حرف میزنم تو بیای و سرم داد بزنی من سرم و بندازم پایین و تو دلم قند آب بشه آخ نمی دونی که چه حال عجیبیه... دارم نفس نفس نبودنت رو کم میارم رفتی و به آمدن نیندیشیدی برسادگیم به سادگی خندیدی یک جمله همیشه مانده برلبهایم ای کاش... ای کاش مرا کمی تو می فهمیدی... بدون مرز با من باش... اگرچه دیگه وقتی نیست این روزها زیادی عوض شده ام کمتر مثل گذشته ام بیشتر حقیقت را قبول میکنم و دلتنگی هایم پررنگ تر شده است از خدا هم دور شده ام از شما چه پنهان دلم تاریک تر شده است دیگر در خود سراغی از آن شادیهای پر هیجان ندارم فقط کمی خورد و خمیر شده ام و ... بیشتر از همیشه تو را دوست دارم باز هم فقط همین و بس می دونستم میایی... دلم می گفت تو راهی... نرفتی تو زیادم به هیچ کس دل ندادم... نوشتن منو پرت میکنه به یه دنیای دیگه وقتی می نویسم انگار دیگه مال این دنیا نیستم گم میشم و یه حس و حال عجیبی دارم وقتی مینویسم انگار دیگه من نیستم میشم خود خود خودم یعنی خود واقعیم اونجوری که می خوام باشم و نمیشه بی قرار میشم و فکر میکنم چقدر این دنیا کوتاهه انقدر کوتاه که حتی به یکی از خواسته هاتم نمی می نویسم که بدونم هستم وجود خودمو حس کنم و از این روزمرگی ها خلاص شم پرت بشم به یه دنیای دیگه دنیایی که همیشه آرزوشو داشتم شاگرد زیرکی که می نویسه: اگر با من نبودش هیچ میلی چرا جام مرا بشکست لیلی و آهنگ اون دو تا مست چشات ابی... کتاب فریدون مشیری شعر کوچه... نگاههای عجیب شاگرد حس دلتنگی... آه چقدر این هوا را هوایی شده ام... دوستت دارم و تاوان آن هرچه باشد...باشد باد می رفت به سروقت چنار... من به سروقت خدا می رفتم... تو بودی و هستی هنوز سهم من از این روزگار بعد این خود خزونم . . . . . . . مرگ خاموشی همینه...

تونی برسی
در سال ٩٠
خوش قلب تر باشیم
سال نو مبارک...
دیشب خواب تنهایی دیدم...
یه تنهایی بزرگ و سنگین
چیزیم نیست
فقط کمی دلتنگم و خسته
با یه حس بیهودگی
کاش یکی بود یه خورده از این بار دلتنگیامو به دوش می کشید
آخه کمرم داره خم میشه
بار سنگینیه...
به تو نامه می نویسم ای عزیز رفته از دست
ای که خوشبختی پس از تو گم شد و به قصه پیوست
٧ سال گذشت
باورم نمیشه که هنوزم هستم
تو این سالها خیلی ها اومدن و رفتن
خوشحالم که هستم
.....به هوای دلم
باز میگی بنویسم
آخه من که مثل تو نمی تونم خوب بنویسم تا همه بخونن و لذت ببرن
فکر کردی نوشتن الکیه
فکر کردی چون خودت خوب بلدی بنویسی پس منم می تونم
نه جونم
من به جز دلنوشته هایی که گهگاه برای دلم می نویسم تا آروم شه چیز دیگه ای نمی تونم بنویسم
البته اینم اضافه کنم که تازگیا نوشتنم نمیاد
خوب چیکار کنم؟
چرا بد نگام میکنی...نمیاد دیگه
تازه بعد از یه ماه اومدم که همینارو بگم
خنده داره مگه نه؟؟؟؟
نه بابا گریه داره که یه وبلاگ نویس بعد از هفت سال داره گیج میزنه...
و حرفی نداره جز بی حرفی
| Design By : Night Melody |

